تبليغاتX
عشق واقعی

عشق واقعی

عشق یعنی تو یه نگاه بفهمی دوسش داری

ღ♥دخترآریایی ღ♥ღ


   

  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 15:50  توسط شیم شیم  | 

....!

روزي از دانشمندي رياضيدان نظرش را درباره زن و مرد پرسيدند. جواب داد اگر زن يا مرد داراي ( اخلاق) باشند پس مساوي هستند با عدد يک =1 اگر داراي (زيبايي(هم باشند پس يک صفر جلوي عدد يک ميگذاريم =10 اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوي عدد يک ميگذاريم =100 اگر داراي (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوي عدد يک ميگذاريم =1000 ولي اگر زماني عدد يک رفت (اخلاق) چيزي به جز صفر باقي نمي ماند و صفر هم به تنهايي هيچ نيست ، پس ان انسان هيچ ارزشي نخواهد داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 10:28  توسط شیم شیم  | 

عشق

  

معجزه ی عشق

 

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …

مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 11:38  توسط شیم شیم  | 

aX

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 11:43  توسط شیم شیم  | 

اونی نبودی که فکر میکردم.........

دلم بد جوری گرفته. هر بار که یادش میفتم بغضم بی اختیار میشکنه. اشکامو نمی

ذارم کسی ببینه اما چه فایده ای داره؟خودمو فقط میخورم.همین. نمیدونم چرا این

طوری شد؟ از دوست داشتن بود؟ یا از تنفر؟ کاش یکی بیاد بگه دوسم داشت ولی

نمیتونست بگه. چقد مذخرفه. اشتباه فک میکردم. بهترین نبود. اگه بود به این راحتی

منو نمیفروخت....

دلم بدجووری گرفته............

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 13:52  توسط شیم شیم  | 

سوپ نوزاد جنین

اگه دوست دارید ببنید ایمیلتون رو بدید تا براتون بفرستم. خیلی چندشه!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 15:23  توسط شیم شیم  | 

من و تو

 

این عکس منو یاد خودت میندازه. که وقتی غم انگزیترین اتفقم برام بیفته تو کنارمی و وقتی که تو کنارمی هیچ غمی تو دنیا معنا نداره.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 14:14  توسط شیم شیم  | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 11:5  توسط شیم شیم  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 10:57  توسط شیم شیم  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 13:13  توسط شیم شیم  | 

جمع کن خودتو

آخه این چه وضعشه؟ جمع کن خودتو. خودم وبمو آپ می کنم. برو سر بلاگ خودت.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 14:13  توسط شیم شیم  | 

ღ♥ღOnLy DaViD vIlLaღ♥ღ

سلام بازم منم

اره درسته بايد ب اون كسي ك اومده و آپ قار قار رو گذاشته

بگم ك اين بلاگ كماكان ب سرقت رفته يعني احتمالشم هست ك

رمز ورودشم عوض بشه

دليلشم واضحه چون پستي رو واسه عشقم گذاشته بودم توسط نويسنده ي

اين بلاگ ب سرقت رفته

اما اصل مطلب

ما برديم جام 2010 هم ماله ما شد

ديويدمم ك آقاي گل شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 15:43  توسط شیم شیم  | 

قار قار؟

سلام

یکی منو در جریان بذاره.

اخه چه خبره اینجا؟

این سایت مال کیه؟

ای بابا

من این سایت رو دزدیدم؟

یکی سایتو از من دزدیده؟

منو یکی دزدیده؟

دزدو من دزدیدم؟

دزد که به دزد بزنه شاه دزده؟

دزدی شده؟

نشده؟

قار قار....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 11:31  توسط شیم شیم  | 

غريبه ي آشـــــــنا

سلاااااااااااااام
خوفيد؟منو ك ميشناسين؟
نه ديگه اشتباه نكنين من شيم شيم نيستم
من غريبه ي آشـــــنا دختر خاله ي شيم شيم هستم
بهم گفته من يه وقتايي بيام اينجا و براش آپ كنم
منم از اونجايي ك اين دختر خاله اي رو ك سالي يكي دوبار بيشتر
نمي بينمشو دوست دارم مجبورم ب حرفش گوش كنم
حالا گوشتونو بيارين جلو
(بهش نگينا:ميخوام ي آشي تو ساشا ويا درست كنم روش
يه وجب روغن باشه)
آره ديگه در كل ميخوام بهش حال بدم
حالا اگه شد ميام در خونه ي تك تك تون
وخبرتون ميكنم
منتظرتونماااااااااااااااااااااااا
البته ناگفته نمونه ك اين پسته پاييني ك مي بينين
ماله بنده ست. يعني كلن ويا ماله منه
اما خب ديگه.........
بوووووووووووس،بوووووووووووووووووس
@$#*(غريبه ي آشنا)$#*@
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 11:35  توسط شیم شیم  | 

عشق است فقط ديويد خودم

 

واي... واي... ماشالا!!! هزار ماشالا

بچه ها تورو خدا نگاش كنيد(فقط چشم نزنيدشااااااا) آخه جيگرمه

قربونش برم

بووووووووووووووووووس،بوووووووووووووس

ما مي بريم جام امسالم مث جام 2008 ماله ما ميشه

اين==>   / (خط)

اين ==> @ (نشون)



+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 16:19  توسط   | 

valentine

سلام به همه

روزتون مبارک

وااااااااااااااااااااااااای!!!!!!!!! امروز روز عشقه!!

امروز رو به همه ی عاشقای واقعی تبریک می گم.

از این که تو این یه مدت نبودم از همتون  معذرت می خوام  و از همه ی اونایی که اومدن و به سایتم سر زدن ممنونم.

راستی

عشقم تو که خودت می دونی من دیگه غمی تو دلم نیست. وقتی تو رو دارم دیگه غم که معنی نداره. بعدشم اینکه خود اون آدم میدونه که منظورم کیه و چیه.

فرانچی جونم عاشقتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 17:23  توسط شیم شیم  | 

شجاع دل

اون بی لیاقت کیه ؟
اون بی لیاقت رو ندید هر کی که عشقش رو شنید ...
اون که دلش پر می کشید تا که صدا تو می شنید ...
اون که صداتو می شنید حرف دلش رو کی شنید ...
اون که دلش پر میشه از هر کی که اشکاش و ندید ...
هر کی که اشکاش و ندید بغض صداشو نشنید ...
اون بی لیاقت کیه ....؟


این چند خط احساس یه دوست راجع به بی لیاقته. چه دیر فهمیدم خودم رو.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 0:10  توسط شیم شیم  | 

آهنگ (واسه تو)

سلام به همه

ممنونم از همه ی اونایی که هنوزم به من سر می زنن

نظر می دن

حتی  اونایی که نمی یان

حتی اونایی که نظر نمی دن

حتی شما که نیم نگاهی به شعرام میندازیو

بعد حوصله ی خوندنشو نداری.

این آّهنگایی که واستون گذاشتم خیلی قشنگه.

پیشنهاد میکنم دانلود کنید.

آلبوم چی کار کنم (حمید طالب زاده)

لحظه ی دیدار (مازیار فلاحی)

همه چی آرومه (حمید طالب زاده) لینک مستقیم. روی آهنگ راست کلیک کنید و گزینه ی Save Target az  رو انتخاب كنيد.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:48  توسط شیم شیم  | 

عاشقت می مونم(واسه تو)

خیلی راحت دلمو شکستی    

وفا نکردی به عهدی که بستی

رفتی و با غریبه نشستی     

چشاتو رو دلم به یک باره بستی

وقتی همه یادگاریامونو پس دادی  

انگاری همه وجودمو به باد دادی

نمی دونم هنوز  خاطره ها رو به باد دادی

که چطور گذشت بین ما روزگاری

دلم می خواد یه بار دیگه ببینمت

تو رو به آغوش بگیرمت

بگی می خوام بشینم پای دلت

بشم تا ابد رفیق راهت

ولی این ها همه اش یه رویاست

برگشت تو فقط تو قصه هاست

دیگه دل خوشیم به همین شعراست

دیگه همدم من همه ی غصه هاست

از تو  همین غصه برام موند

واسه دلی که از دلت یه لحظه غافل نبود

ببین قصه ی ما به کجا رسید

چشاتم که اشکو تو چشام دیدم

اما دم رفتن همه یادگاری ها حتی خاطره ها رو برداشتی

به جاش فقط همین حسرت تو دلم گذاشتی

اگه قسمتم نبودی اگه مال من نبودی

چرا اومدی تو سرنوشتم

گفتی تا ابد عاشقت هستم

آخه من که به پات نشستم

به عهد هم وفا کردم

حالا چطور شد که اینه جوابم

چطور می خوای بی تو زنده بمونم 

می خوام تا جون دارم به عشق تو بخونم

کاشکی نگی زیادیمه اگه عاشقت بمونم 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 13:38  توسط شیم شیم  | 

غریبه شدی(واسه تو)

هر ترانه مي شه جرقه واسه گفتن شعري واسه چشات

هر ستاره تو خيالم مي شه غزل خون نگات

يه قلم و يه كاغذ شده تنها يارم

تنها كسي كه ديگه دارم

ديگه بعد تو با قلم و كاغذ درد و دل مي كنم

 تو نيستي و خاطره هاتو دوباره تكرار مي كنم

اي كه زندگي ام از اسم تو جون مي گيره

تو هموني كه دلم هر لحظه بهونه اتو مي گيره

ديگه با دلم نيستي تو

ولي هميشه دل تنگه واسه تو

نشد لحظه اي باشه كه نياي تو خيالم

نبود روزي كه از نبودنت من نبارم

گفتي ديگه تو رو ندارم

واسه نبودتم يه وقت نبارم

اما تو نديدي كه من بعد رفتنت چه كردم

چطور قصه امونو با گريه از بر كردم

من نمي دونم كه چي شد قصه ي متا به آخر رسيد

نفهميدم چرا ديگه دلت داي من رو نشنيد

حتي چشماي ناز تو ديگه التماس نگاهمو نديد

چشماي تو منو فقط يه غريبه ديد

شايد واسه همينم تونستي به راحتي تنهام بذاري

ديگه تا ابد منو به يادتم نياري

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:13  توسط شیم شیم 

یادته؟(واسه تو)

يادته من چشام تشنه نگاه تو بود

اما تو چشات به يه جاي ديگه خيره بود

دستاي تو از من جدا شد

حتي اسمم برات غريب و نا آشنا شد

وقتي تو با غريبه نشستي

آروم و بي صدا دلم رو شكستي

به خواسته ي دلت يا نخواست دلت

سرد و غريبه شد با نگام نگاهت

تو مي گفتي مي رم اما يه چيز ديگه اي مي گفت چشات

انگاري شنيدم كه مي گفت گاهي تنگ مي شه دلم برات

كاشكي يه گوشه ي خاطرت بمونه اسمم موندگار 

اسم هموني كه روزي بودش واسه ي تو يه يار وفادار 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:13  توسط شیم شیم 

مرگ نفرینی

شايد يه روزي تو رو از ياد ببرم

ولي ازم نخوا كه نفرين سيامو پس بگيرم

آخه سخته كه تو رو كنار يكي ديگه ببينم

يا واسه تلافي دستاي يكي ديگه رو ببينم

من خواستم كه به پاي تو بشينم

كه تو باور كني براي تو عاشق ترينم

ولي تو كم تري از يه آدم

 مي خوام ببرم تو رو ازيادم

تو خراب كردي تو دلم روياي قشنگم

منم رو اسم تو يه خط قرمز مي كشم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:8  توسط شیم شیم 

بار آخر

به چشات که نگاه کردم امشب

چشات قشنگ تر بود از هر دم

کی فکرشو می کرد اینبار

قرارمون می شه یه دیدار

برای آخرین بار

که بهم بگی خدانگهدار

بوسیدی منو زیر نور مهتاب

گفتی که می ری ولی برمی گردی

نمی شی یه رویا توی خواب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:1  توسط شیم شیم 

نمی دونستم که می ری

Fekr mikardam dosam dare
Vaghti ke dastasho too dastam mizare
Nadonestam ke mikhad ro delam pa bezare
Bereo dige ta aabad tanham bezare
Too delam eshghe un jai nadare
Un ke khabar az delam nadare
Khoda kone too eshghe baadisham kam biare
Dige ta aabad cheshash bebare
Be har ki ke mige doset daram tanhash bezare
Rozi berese bebine kasi uno be yad nadare
Kash too hame tanhaiash tanhaie mano be yad biare
Un lahza ro bebine kasi ro nadaram dare tanham mizare
Kasi ghadde un nefrine siah poshte saresh nadare

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:51  توسط شیم شیم  | 

چرا تنهام میذاری؟ (واسه تو)

تو كه دوسم داري چرا تنهام ميذاري

تو كه يه دل نگرون داري

چرا منو تو غم و غصه جا مي ذاري

از عذاب من چي مي خواي به دست بياري

آخه يه بارم كه شده بگو به چه جرمي

واسه دل بي كسم نفرين داري

مي دونم تو عشقمو باور نداري

مگه تو نمي دوني هيچي از عاشقي

دل من تو آتيش عشق مي سوزه

تو بيا منجي باش نذار بيشتر از اين تنها بمونه

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:41  توسط شیم شیم 

my birthday!!!

saLam bE haAAaaMeeeeeeEeeeEee!

midoWnid emRoZ che rZie?

emrOz 17 eSfanDe YaNi roZe taVaLLoDe maN!!!!!!!!!!

zoD biYaN kaDohatOnO beDn!

HMmmm……

kaDo chI mIkhaY beD?

maN aSlaN raZi be zaHmaTe hiCh kodoMeton NiStaMaAaaaA!!!

Hala K daRin zaHmaT mikEshIn & eSrar daRid k mano shaRmaNde koNid baSHe eyB nadaRe ghaBooOooooOooL!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 16:52  توسط شیم شیم  | 

حوصله ام سر رفته!

سلام

امیدوارم حال همه اوتون خوب باشه. امروز خیلی کسل کننده اس. شاید مدرسه بهتر بود

نمی دونم!!! حوصله ام سر رفته نمی دونم چی کار کنم؟؟!! بیرونم که نمی شه رفت!

آآآآآآآآآآآآآآآآخ! شما بگید چی کار کنم دارم دیوونه می شم این تعطیلی بدون مسافرت خیلی مذخرفه.

این الناز هم که پاشده رفته کرج منم که غیر از اون کسی رو ندارم هر چند اگرم بود که جایی نبود پاشیم بریم ولی خوب از هیچی که بهتر بود نبود؟؟

حداقل اگه بود این طوری حوصله ام سر نمی رفت.

اگه کسی غیر از اونم باشه بهم خوش نمی گذره می دونی که چی می گم؟؟!

فقط با خودش مچم.با این که مدت کوتاهیه با هم آشنا شدیم ولی همدیگرو خیلی خوب می فهمیم.

حوصله ام سر رفتههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!

شما بگید چی کار کنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 15:43  توسط شیم شیم  | 

نظرتون چیه؟

سلام به همه دوستای نازنینم و کسایی که لطف کردنْ به من سر زدن

دوستای خوبم این شعری که اینجا گذاشتم از یکی از صمیمی ترین دوستامه و این که نظر شما خیلی مهمه

اگه می شه یه لطفی کنیدْ نظرتون رو بگید.

نظر همه ی شما مهمه حتی تو عزیز دلم

راستی بچه ها امروز اولین روز اسفنده!

من عاشق این ماهم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 2:38  توسط شیم شیم  | 

شعری از دوستم curse

ميخوام رگمو بزنم بازم تشنه به خون شدم

بازم می خوام خون بخورم بازم دوباره هار شدم

انگار پستی قلبمو با دندوناش گاز می گیره

انگاری مرگمو می خواد به انتظارم می شینه

تنها کسی که هیچ کجا رها نکرد قلبمو

غصه و زجر و پستیه اونه که می خواد دستمو

می رم تو وجود بدی می شم قاتل خوبی

می رم تو دریای خونو می شم پری پستیا

رو خوبی خط می زنم خون خوبارو می خورم

گردن عشقّ عاشقّ با دندونام می جوم

رخنه می دم سیاهی رو توی وجود خالیم

می فهمونم که می تونم من از هر ترس عاریم

توی چشای قرمزم آتیشّ شعله ور کردم

نفرتّ توی هر رگم با خون شیطون بند زدم

می رم به شهر مرده ها می گم که سر دسته منم

یه مرده ی تو دنیاام می گم که سیطنیسم منم

curse

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 16:25  توسط شیم شیم 

عشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.
در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.
عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: باید از تو عکسبرداری شود تا مطمئن شویم جایی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشد.
پیرمرد غمگین شد،گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم
تأخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند.
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هرروز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته،
به آرامی گفت :
اما من که می دانم او چه کسی هست.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 15:37  توسط شیم شیم  |